تبلیغات
✨ Akiのdiary ✨ - خاطراتی که #باید نوشته شوند ...

خاطراتی که #باید نوشته شوند ...

سه شنبه 7 فروردین 1397
01:22 ب.ظ
Fthdi
سر زنگ زیست یکی تز بچه ها داشت آدامس میخورد که معلممون فهمید ...
بعد هعی معلم ما ازش می پرسید چی خوردی؟
اونم میگفت پوست لبم بود خانوووومممم
حالا هعی این می گفت هی اون می گفت ...
بالاخره بعد از 5 دقیقه یکی از بچه ها گفت خانوووووووم ولش کنید داشت نشخوار میکرد واسه خودش

Image result for ‫تصاویر جداسازی وب - فانتزی‬‎

معلم زبانمون داشت میگفت من هنوزی هیچ کاری نکردم تازه فقط پرده ها خونمونو شستم...
منم دیدم داره خعیلی حرص میخوره گفتم خانوم خونه تکونی بهونه ست دل باید پاک باشه ...
لبخندی زد و ب افق های بی کران پیوست

Image result for ‫تصاویر جداسازی وب - فانتزی‬‎

معلم ادبیاتمون همش درباره ی خواستگارای  دخترش حرف میزنه ...
فک کنم رو داداش یکی ز بچه های کلاسمون کراش داره :/

Image result for ‫تصاویر جداسازی وب - فانتزی‬‎

معلم ریاضیمون داشت سوال حل میکرد ما هم عین بز نیگاش میکردیم
یه دفعه برگشت تو صورت ما زل زد گفت چتونههه؟ دارم سوال 4 کار در کلاسو حل میکنیم ...
یهو از عقب کلاس نصفیا کتاب باز کردن
جلویی هم هام ورق زدن تا به سوال 4 برسن .... :||||||||||




در این دنیای پست که اغلب مردم خاطرات و اراجیف هی مزخرف ذهنشان را در اینستا گرام ، تلگرام ، تویتر و... به اشتراک می گذارند من هنوز یاد وب نویسی را زنده نگه داشته و به فعالیت خود ادامه خواهم داد :|
و اراجیف های مزخرف تر از ما مردم خودم را در این وب به اشتراک می گذارم ...
این وب موضوع خاصی ندارد :|
و صرفا جایی برای تخلیه ی اراجیف های مزخرف تر از مال مردم ذهنم عست ..

Instagram : @Stfdes
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به ✨ Akiのdiary ✨ است. || طراح قالب avazak.ir