تبلیغات
✨ Akiのdiary ✨

#پست_ثابت ಠ_ಠ

دوشنبه 15 دی 1393
09:39 ب.ظ
Tohidian

☆-: اونایی که از اول مطالبو میخوندن میدونن ؛ هر ماه خیلی از پستارو پاک میکنم :| چون کرم دارم ... به هیچکیم مربوط نیس  ಥ⌣ಥ

☆-: کامنت نذارین حوصله ندارم بخونم (´・_・`)

Related image

25/مرداد = حجم عظیمی از مطالب را حذف نمودیم :| 
23/مرداد = به دلیل حضور یک فضول بیشتر مراقب رفتارتان و رفتارمان باشیم :| (خودش میدونه کیع)
23/مرداد = نقد و برسی انیمه "یور نیم" را بقرار دادیم در عون یکی وب :"|
20/مرداد = نظراتونو تاید کردم ولی چون خسته بودم جواب ندادم :|
به آدمای خاص جواب دادم 



برچسب ها: مقدمه، شروع، Start،

#بدون عنوان ...

جمعه 15 دی 1396
10:24 ب.ظ
Tohidian
و آن زمان که اشک هایم سرازیر شد ...
تازه فهمیدم چه کشید ؛
آن که بغضش را سیاهی اندوه خود رها کرد 
تا مبادا آدمی مثل تو 
آن اشک ها و احساسات را ببیند ..

♡♡♡♡♡

اشک هایم که سرازیر شد ،
تازه فهمیدم چه شد
آن همه احساس که هر شب 
در دلم نمایان می شد ...

♡♡♡♡♡

آن همه شادی و خوشحالی ...
یک دفعه تمامش به اشک تبدیل شد ...
تو خوش باش و من ...


به تاریخ تلخ ۱۵ دی ... :)



School

چهارشنبه 15 آذر 1396
10:40 ب.ظ
Tohidian
عاغا امروز از این تجربه ی جدیدای زندگیمو تجربه کردم ... (:|)
کاملا یوهویی رفتم به ی جشن تولد و کاملا یوهویی قبول کردم که برم
بعد از اینکه رفتم عین بز نشستم دارم ملتو نیگا میکنم ببینم اینا کی کین اصن ؟! :|
کلا احساس مزاحم ها بهم دست داده بود ی جوری بود :|
نتیجه گیری = کاملا یوهویی به جایی نروید تا *ن مشوید #سخن_گندگانRelated image
این مهین گیر داده ی موضوع انتخاب کنم پیشنهادی چیزی ندارین؟! ヾ(メ`・д・´)ノ゙

عاغـــآ سه شنبه ای مراسم داشتیم تو مد 
بعد رفتیم نشستیم نماز خونه
معلم زیستمون دوثانیه فک میکرد بعد دست میزد .... حالا ی دستیم میزداااااا o͡͡͡͡͡͡╮(ꐦ ꈨຶ皿ꈨຶ)╭o͡͡͡͡͡͡

معلم ریاضیمون میگه : قبل از این که حرف بزنین دو ثانیه فک کنین
مثلا الان یکی از من بپرسه اسمت چیه؟!
ی خورده فک میکنم بعدا میگم آهــــآن اسمم مریمه مثلن

این معلم زیست ما هم دو ثانیه فک میکرد هعی با خودش میگفت دست بزنم ... دست نزنم ... آهـــآدست میزنم (。+・`ω・´)

معلم ریاضیمون " ر" رو نمی تونه بگه بعد ی وقتایی میگه : این عدد رو در این عدد ضرب کدم  (ꐦ ಠ皿ಠ )
ماهم که از خدا خواسته اینقدر مسخرش میکنیم که *نش دراومده ( •̀ω•́ )σ

عای عای عای عای عای اینو بگم 
ماه قبلی بهمون آش دادن بعد یکی از بچه هامون آششو با هویج میخورد میگفت خوش مزس !
اون یکی آششو گرف توش بستنیشو ریخت یکی توش تف کرد :||
خلاصه آشی شد 
هرکی هرچی دم دستش بود ریخت تو آش ... بچه تجربی باید دل و جیگر داشته باشه بالاخره! ༼ つ ͠° ͟ ͟ʖ ͡° ༽つ
ناسلامتی ما دکتریممم

چندوقت پیش داشتیم با معلم زیستمون درباره ی پزشکی می حرفیدیم ، برگشت گفت ما بالاترین رتبه ی تجربیمون تو کنکور 8000 بوده دلتونو ب پزشکی خوش نکنید ... هیچی دیگه ماهم پس از اینکه *ن شدیم تصمیم به شغل شریف توالت شویی گرفتیم (⁎˃ᆺ˂)


دیگه جونم واستون بگه کع ...
ی روز رفته بودیم آزمایشگاه با دبیر شیمیمون ... بعد میخواست آزکایش شعله رو واسمون انجام بده 
یوهو ی پنبه گرفت رو شعله ...گفت خوب دیدین شعله چ رنگی شد؟!
ما همه موندیم ...مگه چیکار کرده؟!
هعی میگفتیم خانوم مگه کاری انجام دادین؟!
یوهو گفت وااااااااااا من این همه روضه خوندم شما هیچی ندیدین؟!
ماهم گفتیم نععععععع
گفت عاخه من اصن کاری نکردم که شما بخوایین ببینین (¬、¬)


خوب بگذریم ... ┗(•̀へ •́ ╮ )
دارم انیمه دانلود میکنم مجبور شدم بیام ی چرتی بنویسم حداقل زمان بگذره ...
وگرنه از خدا چنهون نباشه از شوما چ پنهون حس وب نویسی نمیاد وگرنه اینقدر خاطره داروم کع :|
اصن دبیرستانه و خاطرات چرت و پرتش ლ(ಠ益ಠლ


دعوا دخترونه پسرونست :|||

چهارشنبه 25 مرداد 1396
05:59 ب.ظ
Tohidian

یادم میاد مدرسه ی ابتدایی ما دیوار به دیوار مدرسه ی پسرونه بود !
بعد همیشه یا ما آشغالامونو پرت میکردیم اونور یا اونا پرت میکردن این ور :|
یه وقتایی هم کفش و اینا !!!
بعد پابرهنه برمی گشتیم خونه !!!
خلاصه ی بار باز دعوا شده و طبق معمول یکی از اون پسرا کشفشو انداخت تو پوست پفک پرت کرد سمت مدرسه ما از شانس قهوه ایش خورد تو سر یکی از بچه های ما :|||
حالا بچه های ماهم اومدم انتقام بگیرم شیشه ، میله آهن :| و خلاصه هرچی دستشون بود پرت کردن اونور!
ناظم مدرسه اوناهم فهمیده بود 
بعد پاشده بود زنگ زده بود ب مدیر مدرسه ما که پاشو برو اینا رو جمع کن !!
حالا مدیر ما اومد با بلندگو سبزی فروشی :| تذکر بده یوهو داد زد : بســـه دیگع! یعنی چی این حرکات ؟! زشته ! یه خورده ادب داشته باشید!!
یکی از بچه هامونم جوگیر شد گفت : خانومممممممممم شما گم شید کنار قضیه فانوسیه ! :||
معلممونم پوکر نیگاش کرد گفت فلانی این چه طرز حرف زدنه؟!!!
یکی از دوستاشم گفت راست میگه خانوم دعوا دخترونه پسرونس به شما ربط نداره :|||
معلممونم از این همه پرو بازی دانش آموزای خل و چلش پوکر موند بعد به ناظممون اطلاع داد ماهم عین خر فرار کردیم ! ...


برچسب ها: خاطره، خاطره ی مدرسه،

ریاضی:نحوه ی گرد کردن اعداد :|

چهارشنبه 25 مرداد 1396
05:53 ب.ظ
Tohidian

این خاطره یوهو یادم اومد لول :|
کلاس شیشم بودیم بعد معلممون بعد از 7 دقیقه خوردن زنگ هنوز تو آبدار خونه داشت چایی میخورد  (لامصب من نمی دونم اینا چه قدر جا دارن چایی بخورن ؟! :|)
بعد ماهم طبق معمول کلاسو گذاشته بودیم رو سرمون 
یوهو یکی از بچه هامون که اسمش پرنیان بود پرید پا تخته داد زد : آشغالای خل و چل دو دقیقه ساکت باشین !!!
ماهم با تعجب نیگاش کردیم 
بعد گفت خو ... حالا که دخترای منگلی شدین میخوام بهتون نحوه ی گرد کردن اعداد رو یاد بدم ...
مثلا شما 25 رو در نظر بگیرین !!
ما دور این 25 یه دایره میکشیم گرد میشه :|
هیچی دیگه :|||
جوری که این راه ریاضی رو برای آیندگان باز کرد مرحوم جابر باز نکرد 


متفاوت نیستم ...!!

چهارشنبه 25 مرداد 1396
05:22 ب.ظ
Tohidian

خوشحالم که مثل خیلی ها دنبال اینکه خاص باشم نیستم...
خوشحالم که راحت دارم زندگیمو میکنم و اصلا به این اهمیتی نمی دم که فلانی الان چه قدر ازم جلو افتاد و از من زودتر داره به آرزوش میرسه!
خوشحالم که توی این دنیا جایگاه خودم رو دارم !
و خوشحالم که تا اینجا با حد توانم تلاش کردم خوب زندگی کنم!
و....!!


پ.ن: امروز بعد از مدتها با یکی از دوستام که خیلی وقت بود گمش کرده بودم (!) حرف زدم و وقتی شروع کرد به حرف زدن و از این شکایت کرد که چرا فلان رشته ای که فلان شخص (!) رفته رو نرفته !!
و خلاصه خیلی ناراحت بود و به قول خودمونی داشت از حسادت به اون فلان شخص می ترکید :/ (البته خودش نمی فهمید حسودیه همش میگفت ناراحتم ناراحتم ... ولی من برداشت دیگه ای جز حسادت نداشتم -_-)
خلاصه اینکه وقتی این همه دغدغه فکری و احساساتشو برام خالی کرد تازه بعد این همه حرف یه کوچولو خالی شده بود (!!) دلم خواست از خدا یه تشکر ویژه ای داشته باشم و بنویسمش تا یادم بمونه "قانع بودن" تو اینجور چیزا چه نعمت خوب و بزرگیه !!!! 
خلاصه !
خوشحالم که متفاوت نیستم و فقط یه آدم باحالم!!(اعتماد ب سقف!) 


Some times ...

چهارشنبه 25 مرداد 1396
05:17 ب.ظ
Tohidian

:)  Some times Only ur games can make u happy



برچسب ها: gamer، game، sonic، سونیک، سونیک خارپشت،

Psycho-pass - pic

شنبه 7 مرداد 1396
12:14 ق.ظ
Tohidian


عــــاغـا
این بار اومدم یه چندتا عکس خوشگل از سایکو پس بذارم 
بهرحال رگ اوتاکویی منو هیچی نمی تونه غیر فغال کنه ...
سنگم از آسمون بباره من اوتاکو می مونم ....
لعنتی خعیلی جمله ی قشنگی گفتم یه بار دیگه هم میگم
اهــــــــــــــم
سنگم از آسمون بباره من اوتاکو میمونم 




ادامه مطلب

شعـــور!!

پنجشنبه 5 مرداد 1396
12:03 ق.ظ
Tohidian


Related image
یه روزیم میاد ...

میگن :

شماها یادتون نمیاد ... قبلا آدما یه چیزی به اسم شعور داشتن!


برچسب ها: متن، متن کوتاه، طنز، نوشته،

بگذریم...

چهارشنبه 4 مرداد 1396
11:44 ب.ظ
Tohidian


بگذریم از حرف های ناگفته ی تو...

از دروغ های گفته ی تو!

گذشتیم و رسیدیم به اینجـــا!

جایی که بدون تو هم

زندگی ام زیباست !

اما 

درد های روزانه ام این را نمی گویند!

قلبم به من دروغ نمی گوید!

من تو را دیوانه وار دوست داشتم ...

این حرف را دروغ نمی گویم !

بگذریم از این حرف ها ...

روزگارت خوش است حالا؟!


#امتحان :|

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396
08:45 ب.ظ
Tohidian

عاغا کمر ما زیر این امتحانات خرد شد ...


اول عید کع اومدیم مدرسه کادر مدرسه با ی شور و اشتیاق خاصی از ما استقبال کردن و واسمون دوره ی درسی گذاشتن ؛

ولی خوب ما درس نمی خوندیم :))) (آخه اگه می خواستیم درس بخونیم دیگه دوره درسی نیاز نبود :D)



خلاصه این دوره های مزخرف تموم شد و امتحانات نیم ترم دوم ما شروع شد و پدر ما دراومد :|


جاتون خالی یه امتحان ریاضیی دادیم که شاگرد زرنگ یکی از کلاسا شده ۱۷ :|


ما که جای خود داریم باو ~



اقا خلاصه از اینا بگذریم .... واسه روز معلم ؛ مدیر مدرسمون اومدم از سخنان گهربارش ما را بهره مند سازد که گفت : من برعکس خیلی از همکارای بازنشسته دلم میخواد از اینجا فرار کنم برم از دست شماها ...


یکی از بچه ها هم گفت خو برو :|


منم پوکر فیس نگریستمش ولی بعدش خندیدم :)))

خعیلی بچه های مدرسمون خنگ و بی ادبت ^-^ اصن قابل قیاس با خود خنگ و بی ادب نیستن :|



در محفل ادب دوستان ...

یکشنبه 10 بهمن 1395
06:33 ب.ظ
Tohidian

امروز سر زنگ زبان ؛ دبیر مربوطه (همانطور که آشنایی لازم رو با ایشون دارین ) وقت استراحت داد !

یکی از دوستان (همون ص.غ خودمونه!) با لحنی بس زیبا و محترمانه (البته از دید خودش) برگشت گفت : خانووووم ... میشه من بخوابم ؟!

دبیر مربوطه هم فورا گفت :
خواب نیمروز ص.غ به از بیداری او ....

دوست عزیزمون ص.غ به پیروان راه افق پیوست و ما هم از خنده به قهقرا ... :/

پ.ن : خدا نیاره براتون که دبیر مربوطه ی ما معلمتون باشه


برچسب ها: خاطره، زنگ زبان :/،

در باب ریاضی ...

شنبه 29 آبان 1395
09:48 ب.ظ
Tohidian
گویا دوشنبه ها روز مرگ ماست '-'
هر سال از این روز نحص به عنوان روز "بیکاری" یاد می شد اما امسال به عنوان "روز مرگ" از ان یاد می شود ...(دلایلش هم سِکرته)
بگذریم ...
یکی از دوستان سر کلاس کلا پیچ دستشویی و آب خوردنه :/
ایشون شاهزاده ی کلاس هستند ؛ و در بالای تمامی برگه های امتحانی خود ؛ نام خود را با "سرکار خانم ......" یاد می کنند گویا شرایط کلاس با کاخی که ایشان در آن زندگی می کنند بس متفاوت و طاقت فرساست ...
به همین دلیل هر ۲ دقیقه یه بار از معلما میخواد بره پایین (دقیقا اندازه گرفتم اون اولا ۲ دقیقه بود الا تحملش بیشتر شده !)
خلاصه امروز سر زنگ ریاضی برگشت
+ گفت خانوم میشه برم پایین؟!
دبیر مربوطه هم با همان لحن سایر دبیران
- گفت : نععع ... واسه چی؟! تازه پایین بودی...
+ آخه تشنمه خانوم
- واییی بچه ها شما چرا اینجوریین ؟! الان نمیتونین خودتونو نگه دارین که آب نخورین ؛ ماه رمضون چی کار میکنین؟!
× خانوم آخه ماها روزه نمیگیریم !
- *با خنده* همین دیگع ... ی "مشت کافر بی دین" افتادین تو کلاس من !


پ.ن : دبیر مربوطه با سیاست است ! خعیلی ! 



برچسب ها: خاطره،
A fall's girl stories
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به ✨ Akiのdiary ✨ است. || طراح قالب avazak.ir